تبليغاتX
دو داداشو یه شلوار کردی

دو داداشو یه شلوار کردی

خطر!!! لطفا با یه کیلو دل و روده ی اضافه وارد شوید!!!

یه روز پره سوتی با حضور افتخاری داییمان...سعید...خاطره یازدهم

اول از همه تولد امام رضا (ع) رو به همه تبریک میگم البته با 5 روز تاخیر.به همین مناسبتم یه 2 تا خاطره از تابستون 2سال پیش که مشهد بودیم رو میگم:blush:

خاطره اول:

در راه طی کردن راه رستگاری به سمت ضریح میباشیم و برای بوسه زدن بر آن راه مذکور را با هزار شامورتی بازی و سر و کله شکستن طی می نماییم:ph34r2:  بالاخره با هزار گور به گور شدن خود را به ضریح میرسانیم:)پرانتز باز(خدا میداند که دماغ چند نفر را کج و کوله نمودیم و بهش راه ندادیم که خودمان را به زور به داخل بچپانیم،پرانتز فورا بسته)شاد و خوشحال و کمی گریان با آقای خود درد دل می نماییم و برای دیگران دعا میفرماییم که هر چه زودتر به زن برسند و از این یللی تللی و الواطی نجات پیدا نمایند و به مانند ما راه رستگاری را طی نمایند بر ضریح بوسه ای میزنیم و تصمیم به باز گشت می نماییم.هر چه از خود زور و فشار در مینماییم نمیشود که نمیشود به لطف فشار بی دریغ و پی در پی خلایق 4 دستو پا به مانند مگس بر ضریح میچسبیم ناگزیر از باسنمان استفاده مینماییم :medieval: با دو دست محکم ضریح را گرفته و با پشتمان بر ملت فشار وارد می نماییم لا مصب این باسن چه جاهایی که به کار آدم نمی آید:D خود را از آن مهلکه نجات میدهیم و همچنان که از آنجا دور میشویم هوار هوار بر کرده ی خود خنده در مینماییم

 

خاطره دوم:

همراه خانواده بر آن میشویم که برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد برویم روز قبل حرکت خبر میرسد که 2 نفر به مسافران ما اضافه میشود:دایی و زن دایی عزیزتر از جان:yipi:دیگر بهتر از این نمیتوانست بشود جنسمان جور شد حالا دیگر یکی بایستی خلایق را از دست ما نجات دهد فی الواقع زمانی که اتحاد ما صورت بگیرد من باب خنده بازی دز متلک و تیکه اندازی و شیطنت و هرهر و کرکر به اوج خود میرسد:001_tt2:جایتان خالی در راه شکمی از عذا در می آوریم و جوجه های اکبر جوجه را یکی یکی بر این خندق بلا میچپانیم , جوجه را بر بدن میزنیم و بسی خوشحال و شادان و با شکمی آماده به مانند ایل تاتار به سمت مشهد  هجوم میبریمصبح جمعه است که به مشهد میرسیم وبرای نماز جمعه همراه پدر و داییمان به سمت حرم میرویم داخل صحن داییمان چراغ خاموش به سمت ما می آید بهمان میگوید خودت هم میدانی که اگر ما کنار هم بمانیم نماز خوان نمیشویم بهتر است کنار هم نباشیم شاید فرجی شد و کمی از اجر اخروی بی نصیب نماندیم:Dنماز شروع میشود و داییمان در صف دوم و روبروی ما می ایستد سجده ی اول می رسد و فکر کثیفی بر کله مان خطور می نماید خدا ببخشاید مرا پاهای داییمان را قلقلک میدهیم که داییمان تحمل نمینماید و سر سجده ی اول قیام مینماید ما نیز که هل شده ایم پشت سر او بلند میشویم همه را در حال سجده میبینیم 2 زاریمان می افتد که گند زده ایم سریع و قبل اینکه کسی بفهمد دوباره سجده میرویم:lol: مرا چنان خنده بیافتاد که بر روی مهر بیافتادم و بر خود بپیچیدم:lol با هزار زور و زحمت خود را جمع و جور نمودیم تا میان جمعیت 3 ننماییم در این بین بقل دستیمان زیر چشمی هی ما را میپاید   سجده ی بعدی میشود این بار دایی گرام کمی محافظ کارانه عمل مینماید و از میان پاهایش 4 چشمی مراقبمان میباشد که خطایی از ما سر نزند:rambo: بیخیالش میشویم و سجده میرویم که ناگه

                       چنانش بکوفت پای گران              که دیده سیه شد به دیدگاهمان:wacko:

ناکس با پای مبارکش محکم بر سرمان می کوبد یواشکی هر هر بر ما می خندد:blink:

هم اینک یاد یک جوک بی مزه و بی ربط می افتیم که میگوید: یه افغانی رو دارن دار میزنن بهش میگن آخرین حرفت چیه میگه کارگر نمیخوای...؟...!:D

با نقل این لطیفه خنک با روحیه ای باز به استقبال ته نوشت ها میرویم

ته نوشت:

1.خدایا دستمان بر دامنت جانمان به قربانت گناهانمان را ببخشا و 2 لا و پهنا حساب نفرما چرا که ما جوانیمو نادان

2.دیروز (بعد اینکه فهمیدیم عخش کهنه مان در حال ازدواج است)دلمان را حسابی چلاندیم و و غبطه ی روزهای به بطالت رفته را خوردیم و بر آن شدیم که دیگر بهش فکر ننماییم :| و به دنبال کسی دیگر باشیم البته هر کس به جز همسایه 84ساله روبروییمان که چشمان چرانش پشت پنجره فسیل شده:D

3.قربون برم خدا رو :001_wub:

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:4  توسط sAeed_lovely  | 

بازم کنکور...سعید...خاطره دهم...

باز هم کنکور اما ایندفعه از نوع آزادش...:graduatedما هم که خوراکمان سوتی دادن...!:Dکلا اگر این بحث کنکور نباشد چراغ داستانهای عتیقه مان خاموش میماند.

بی مقدمه کنار در ورودی جلسه دو تا اوباش ایستاده اند هیکل این هواااا که تمام بدنمان را انگولک میفرمایند تا مبادا گوشی یا اسلحه ی دیگری با خود همراه داشته باشیم قربان محبتشان ما نیز از همانجا که قانون دوست می باشیم و حرف گوش کن.گوشیمان را درون کفشمان هیدن میفرماییم:exclamatiخرمان را از پل میگذرانیم و دخول میشویم و بر روی صندلیمان کنج کلاس می نشینیم و با اطرافیانمان تریپ رفاقت برمیداریم تا در مواقع ضروری ازشان سوء استفاده نماییم:d2تا ورقه ها را بیاورند به همراه رفیق پایه های جدیدمان کنسرت واویلا لیلی راه می اندازیم:guitar: و بی خیال همه چی حالش را میبردیم تا کمی جنب و جوش خونمان کمتر شود و الکی الکی خودمان را بیتفاوت نشان دهیم.

کنکور شروع میشود و داوطلبان سرخوش یکی یکی کله شان پیدا میشود.ارواح عمه مان سوالات را یکی یکی و به نوبت قورت میدهیم:confused1: تا اینکه به انگلیسی میرسیم فکر کثیفی مخمان را خارش میدهد چراغ خاموش و یواشکی و با هزار بار گوربه گور شدن گوشیمان را از کفش گله گشادمان بیرون میکشیم :f34r:روشنش مینماییم که از شانس سیبزمینیمان گوشی سایلنت نمیباشد و صدای نوکیا درون کلاس میپیچد:gasp: سرمان را که بلند میکنیم 80 چشم باباقوری را نظاره مینماییم که با نگاهشان در حال قورت دادن مان میباشند:weird:...ه...ق آب دهانمان را قورت می دهیم و با صورتی که از وحشت بمانند گچ سفید شده است گوشی را خاموش می نماییم و درون جیبمان میگذاریم مراقب آرام به سمت ما می آید و قلبمان میتالاپد در گوشمان میگوید سایلنتش نماییم :ange:دم و باز دمش گرم مرا اندیشه بود که الانس شوتم کنن بیرون:na: ما که قلبمان شلوار کردیش را دو دستی بر کف گرفته و به مانند {...} میدود لیوان آبی را نوش جانمان می فرماییم و 20 دقیقه ای طول میکشد تا حالمان سر جایش بیاید

ته نوشت:

1.جون عمم سایلنتش کرده بودم

۲.آخه یکی نیس به من بگه تویی که جنبه تقلب نداری چرا ؟!!

۳.لیدیز اند جنتلمنز شرمنده به خاطر دیر آپیدنم راستش مشکلات زندگی بسیار است و سیر کردن 6 سر عائله با صنار 3 شاهی که از پدر میگیریم کفاف زندگی را نمیدهد و وقتی برایمان نمیگذارد ولی این داداشیمون که لباشو بوخولم خوب جایمان را پر کرداااااااااااااااا

۴.خوب دیگه من برم بخوابم ساعت شد 2.30 نصف شب...قورباقه شات آپ...! سعید اسلیپ...!بابای

غلط گیر  پست::

۱.کلاغ صورتی معروف به بیت بیت غلط گیر:قورباقه=قورباغه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:52  توسط sAeed_lovely  | 

نانگهان کفل لرزید .............. خاطره سوم سامان.........

حدوده 3،4 سال پیش بود که بی خیال از همه عالم و آدم همراه خانواده به تماشای برنامه های زیبا و جذابه تلوزیون می پرداختیم  البته اینجانب رو زمین نشسته و به مبل تکیده بودیم :yes: ناگهان احساسه غریبی که ناشی از لرزیدن کفل مبارک بود به بنده دست داد و با چهره ای مملو از تعجب به زیر خود با دقت نگریستیم :blink:( منه ساده رو بگو فک میکردم یه موشه کور داره از کف خونه میاد بیرون :neutral:) خدارو شکر چیزی نبود با کمال خونسردی برگشته که نانگهان کل خونه لرزید و ما همه متعجب ( دقیقا قیافه منو داداشمو بابا و مامان به ترتیب اینجوری شد => :blink::blink::blink::blink: ) خوب اینجور مواقع مادر های گل اولین داد و جیغ  رو میزنن که همه به خودشون بیان ، پس از شنیدن صدای جیغ من و برادرم هر کدام به سمتی از خانه دویدیم بنده که خود نمیدانستم در حال چه کاری هستم با صدای چیکار میکنی برو بیرونه بابا جان متوجه شدم که دو دستی لوستر محترم را نگه داشته که تکان نخورد :neutral:( خو نمی خواستم بیافته رو سر کسی :confused:) که نانگهان دوباره زمین لرزید همینجا بود که بابا گفت برو اونم بیار ( از اونجا که بنده از 100% آیکیو برخوردارمیباشم بعد از کمی تفکر در باره واژه ی اون سریع فهمیدم که اون همون داداشیه بنده می باشد:yipi:) دوان دوان به سمت در اتاق حمله ور شدیم که با صحنه ای +18 روبرو شدیم برادر عزیزمان در حال عوض کردن لباس و تیپ زدن می بودند  که بنده گفتم آیینه و ادکلن بیارم ؟ بدو بیا بیرون

او را هم به همراه خود به بیرون آورده و تا پای خود را از در بیرون گذاشتیم متوجه نگاه های غضب آلود پدر و نگران مادر عزیز :001_unsure: شده و خود را به در و دیوار علی چپ زدیم( البته بنده خواستم فضا رو درست کنم که بدتر کفری شدن ...  به بابا سیبیلوم گفتم شما چه زود در رفتینااااا انگار نه انگار ما اون تویییم، بابا جان هم که تابلو بود خندش گرفته اومد جلو خندشو بگیره بهم بدو بیراه گفت...  منم زیر لب گفتم حالا نمیخندی چرا فحش میدی ... )

آن روز تا صبح فردا پلک های خود را با گیره نگاه داشتیم :oh: فردا هم از اخبار به روز خود شنیدیم که پس لرزه های شهر های اطراف به ما رسیده ...

 

پی نوشت :

1. خوب میدونم که همتون سر قضیه ی لوستر به من حق میدین خو آدم تو شرایط خاص کارایه خاص میکنه !!! مثلا داشتم فک میکردم اگه ببینم یه ماشین چپ کرده بدو بدو میرم چرخشو دو دستی میگیرم که نچرخه  

2. در باره داداشمم که آدم باید هر جا تیپش تک باشه دیگه :yes:

3. درباره دیر آپیدنمونم شرمنده به خدا

۴. مثل همیشه من چیییییییییی؟ ااااااه همونی که همیشه میگم ، بابا یکم فک کن خو :mad:،کلا بی گنااااااااااااهم  
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:6  توسط saMan_topoly  | 

واااای خدا باز این بشر سوتی داد ؟!!.... خاطره دوم سامان ....

دو ماهی میشود که این قر در کمرمان می باشد و جا برای ریختن فراهم نیست  اما انگارخدا نظری به کمر خشک شده  نموده و یک عروسیه توپول فراهم کرد نزدیک غروب میباشد و 1 روز کامل غذا نمی خوریم که در عروسی کمر گوسفند بریون را بشکنیم :blink: خلاصه با هزار شوق و ذوق کت و شلوار و کراوات نالان و خسته را از کمد در میاوریم و تیپ میزنیم که برویم به سمت گوسفند بریون یعنی عروسی و کلی شیطونی ....

عروسیه یکی از دوستانمان میباشد و جمع دوستانه ( چه شود ؟! کی دیگه میخواد جلو کمر منو بگیره ؟! ) ما هم در بین راه خود را آماده ی رقص کردیم و کمر را برای قر دادن نرمش میدادیم به تالار مربوطه که رسیدیم به سمت در تالار یورش میبریم ،ناگهان دستی بر جلوی دیدگانمان ظاهر میشود ادامه  دست را گرفته تا به تنه و از دست دیگر به تابلوی بانوان برخورد می کنیم !!!:tussor: از همانجا زیر لب هزار بد و بیراه نصار دوست عزیزمان که داماد باشد کرده و دل شکسته و رنجور به سمت مردانه قدم زنان حرکت می نماییم به اطراف که نگریستیم تا چشم کار میکرد مرد بود و مرد بود و یه دختر بچه  و باز مرد بود و مرد ...

پدر داماد که به خوبی ما را شناخته و حال ما را فهمیده بود به همراه پدر عروس به نزدیک ما آمد تا خبر با هم شدن عروسی بعد شام را به ما بدهد و بعد از کلی تبریک ما وانشالله دفعه بعدی نوبت شمای آنها و لپ های گل زده ی ما که نه و اینجور چیزا :blushing: ییهو همان طور که سر پا ایستاده بودیم آرام آرام دست دوستمان به موزی که روی میز کنار ما بود و 4 نفر دروش چمبره زده بودند و خجالت میکشیدند موز مربوطه را بردارند دراز می شود و چشم های ما گرد :oh:  از قرار معلوم آن 4نفر با خود طی کرده که به موز مربوطه به چشم خوار مادری نگاه کنند متوجه می شویم هرچه دست دوستمان به موز نزدیکتر میشود اخم های آنها درهم  تر میشود، پس از کمی فکر در باره ی رابطه ی مستقیمی که بین فاصله  دست و موز با فاصله ابرو و چشم وجود داشت آرنجمان از 2طرف به طور اتفاقی و ناگهانی با کبد و قلوه هایش برخورد نموده و همه چیز به حالت عادی باز میگردد... :blink: 

پدر عروس با دیدن تازه واردان به سمتشان میرود و ما ماندیم و دل خون پدر داماد و کمری شکسته از بار خرج که میگوید حالا بعد از این پاتختی هم مانده ناگهان همان دوستمان میگوید: پاتختی هم امشب میگیرین ؟ :blink:حالا ما و هرکی اطراف ما بود همه چشمها بیرون زده و دهان ها باز و پدر داماد با نا باوری در عمق فاجعه گفت نه فردا میگیریم و لبخندی پر از فحش میزند و جعممان را ترک می گوید و به سمت میهمانان می شتافد...

حال ما ماندیم و فحش و توسری بر مغز دوست

چون که هرجا آبرویی می رود از دست اوست

گوسندی هم که عکسش روی کارته عروسی زده بودند تا همه به عروسی بیایند ( یعنی ما کارت رو به شکل گوسفند میدیدیم و آمارش رو در آورده بودیم که ای کاش در نمیاوردیم:wacko: )  توسط خانوم ها که اول رفتند به یغما رفته و سهم ما مالیدن نان بربری بر ته دیس شد و عطر دل انگیژه پراکنده شده در فضا که حتی مرغ بریان بر دیدگانمان نیمرو جلوه مینمود :001_unsure:( نه آخه خودتونو بزارین جای مااا بهتون بگن شام میخوان بهتون گوشت بریون بدن بعد یه دیس خالی بیارن جلوتون چه حسسسسی داره :001_unsure: بعد بگین سامان شیمکو :001_unsure:)

دیسه خالی مانده و داد از شکم آید به گوش

تا کجا باید تحمل ؟! تا کجا باید خموش ؟!

وعده رقص بعد از شام هم به رقص چاقوی تحدید آمیز عروس و خالی شدن جیب داماد همراه با بغض انجامید و همینجا بود که عروس حجله را دم گربه جرواجر کرد :thumbsup:

 

پی نوشت :

 

1. دیدین اینجا هم سر شیمک ما کلاه رفت ؟ :001_unsure:

2. حالا هی برین بگین من شیکمو هستم :neutral:

3. حالا باور کردین من کلا بی گناهم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط saMan_topoly  | 

یک روز آبی با همسفران ریش دار ...خاطره نهم....سعید....

سلام قبل همه چی بگم ما نه برادر بسیجییم نه چش چرون نه چندشی در مورد بعضی چیزا اغراق شده خو جدی نگیرین دیگه ما رو با خاک کوچه یکسان کردین من از همینجا همه چیو تکذیب میکنم حالا بریم سر بحثمون اها راستی اینم بگم که تو بین اون بسیجیا فقط ما ۴ نفر بسیجی نبودیم که اگه خوب بخونینو  ۲ گرم مغزتونو به کار بندازین خودتون میفهمین

صبح جمعه میباشد و بنا به برنامه ی قبلی بر آن میشویم که به همراه یکی ازین گروه های بسیجی به اردویی تفریحی برویم فی الواقع هدف اصلیمان اجر اخروی میباشد نه چیز دیگر(ارواح عمه مان:D)
  قرارمان ساعت هفت صبح میباشد،با هزار زورو زحمت و دو سه هزار فحش و بدو بیرا ساعت هفت و نیم از خواب نازمان ویریز مینماییم(بلند میشویم)و در کسری از ثانیه خود را آماده کرده و هوای بیرون را بر این نای و ریه خسته مان میزنیم :glasses:با کلی بالا و پایین پریدن و ذوق ذوق کنان سر ساعت   هفت و چهل پنج دقیقه بر سر قرار میرسیم :king:رفقای خودمان را نظاره مینماییم که درحال گردو شکستن با دمشان میباشند از قرار معلوم بیش از نصف این بسیجیا که احیانا شب زنده داری نموده اند و خواب تشریف می دارند نیامده اند خرکیف میشویم چرا که سهم کبابشان سهم این شکم مبارکمان میشود:party:( هر چند آخر کار حاجی نصفشو برد خونه) چگممان حسابی صابون میزنیم و به مانند ایل تاتار به اولین سوپری دوروبرمان حمله ور میشویم تا توشه ی راه را فراهم نماییم طبق معمول و عادت قبلی چترمان را باز مینماییم و خرج شکممان را بر گردن این داداش خوشکلمان می اندازیم :Dفدای اون جیبت داداشی
وقت حرکت میشود چهار پنج نفر فداییان اسلام جلوتر از ما دخول اتوبوش مینمایند و ما فداییان شکم هم بدنبال آنها :cool:به مروارید انزلی میرسیم و آلاچیقی کرایه مینماییم و همانجا بساطمان را پهن مینماییم به مانند دریا ندیده ها سریع تومانمان(شلوار) را میکنیم و بسمت دریا حمله مینماییم شیطنت و کرم ریزیمان گل مینماید:001_tt2: شروع به غوطه دادن این بسیجیان مادر مرده می نماییم نوبت به ریش گنده ی آنها کسی که بساط قشون کشی رو آماده کرده میرسه سه نفری به او حمله ور میشویم و در کسری از ثانیه کله پا می نماییمشان خر کیف میشویم:na::lol: بعد از کلی آب بازی و خاک بازیو تو سر هم زدن احساس گرسنگی مینماییم نهار است که اذان هم میزند همه به جز ریش سفیده  واسه نماز میرنو ما میمانیم و سیخ گوشت و ذغال و شکم گرسنه مان:D:001_tt1: قرعه ی ماموریت خطیر و چرب و چیل کباب کردن بر عهده ما از خدا خواسته ها می افتد:drool: و نیش ما چهار نفر(منو دوستام) تا بنا گوش باز :d2 جایتان خالی سر همان منقل که چه عرض کنم دو سر سنگ دلی از عذا در می آوریم و از هر شش سیخ کباب چهار سیخ را به یکدیگر تعارف مینماییم و ما هم ناچار قبول مینماییم دل و اندرونشان بسوزد که مارو با این کبابا تنها گذاشتن بعد از ظهر میشود چهار نفری به آلاچیق بقلی میرویم و آثباب عشق و حال را پهن مینماییم یه یه ساعتی خود را مشغول پاسور بازی مینماییم که بسیجیا دوزاریشان می افتد اول بهانه ی دریا رفتن را میگیرند که ما میگوییم خسته میباشیم و دکشان می نماییم کمی بعد ریش گنده ی آنها با نگاهی اندر سفیه به ما می گوید که بیایید برویم دریا و ما بهانه میگیریم دوباره می گویید حاجی گفته لا اقل با ما بیایید دور بزنید دوزاریمان می افتد که آنها از پاسور بازی کردنمان ناراحت می باشندچشم می گوییم و بهمراه دوستان میرویم چش چرانی:001_wub: که بکوبیم بر تخته گزینه های ملسی هم دوروبرمان در حال برنزه نمودن می بودند:yes: ما که کسی را نگاه نکردیم و چشمان کسی را نگرفت(کج و کوله شه هرکی راست گفته باشه:D)

دوباره بر میگردیم و ادامه ی پاسور بازی.حاجی که از دریا برگشته چشش به ما می افتد و همراه وسایلش سمت ما می آید که ببیند قمار است یا هویجوریبه بهانه ی لباس عوض کردن دخول می نماید و به ما میگوید رویتان را برگردانید تا شرتمان را عوض نماییم ما هم ارواح عمه مان رویمان را برگرداندیم و هیچ نگاهی نکردیم و نمیدانیم چه پوست سفیدی داشته و یک خال بر سر آن سوسو می کند:001_tt1: اصلن نمیدانیم
مسیر برگشتن است و از آنجا که رویمان اوپن(باز)شده میباشد درون اتوبوس و میان برادران پاسور خسته را بیرون آورده و بیخیال همه چی به مانند عقده ای ها تا رشت بازی می نماییم و دست یکدیگر را رو می نماییم:lold:
پی نوشت:
۱.نتیجه آخلاقی:چه میکنه این شرت
۲.نعمت روی زمین ازآن پررویان است     خون دل میخورد آنکه حیایی دارد
۳.شنیده ها حاکیست که بعضیا خود را به درو دیفار میکوفند که مانند ما شاد باشند اما کور خوندی عمو...تا کور شود هرکه نتوان دید
۴.اصولا ما الکی خوشا الکی خوشیم پس هی الکی نپرسین که چرا الکی خوشین
۵.نویسنده های این وبلاگ چه قند و عسلن:001_cool::001_wub::ange::specool:

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:19  توسط sAeed_lovely  | 

تست کنکور 88.5

با توجه به خاطره فوق جای خالی را پر نمایید،مسعولیت جواب دادن آنها برگردن خودتان میباشد


سوال:آمدیمو ....خوردیم و ....کردیمو....کندیمو....سوزاندیمو....کشتیمو.....بردیم
جا خالی اول:
الف)حرص     ب)جیگر حاجی    ج)جا    د)غلط
جا خالی دوم:
الف)قمار     ب)چش چرونی    ج)شیطنت    د)همه موارد
جا خالی سوم:
الف)قبر خودمون     ب)چش حاجی    ج)....    د)تیکه های ملس
جا خالی چهارم:
الف)دل و جیگر حاجیو     ب)دل وجیگر تیکه های ملسو    ج)کبابارو    د)اونجای بسیجیارو
جا خالی پنجم:
الف)حاجیو     ب)تیکه های ملسو    ج)خودمونو از الکی خوشی    د)همه موارد
جا خالی ششم:
الف)شرت حاجیو     ب)دل دخترارو    ج)تشریفمونو    د)لشمونو


البته ما نظرمون گزینه 3 هستش

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:23  توسط sAeed_lovely 

ای خدا بازم نیمروو !!؟....خاطره اول سامان....

نیگا نیگا خوب بیخود نیست بهمون میگن توپولی ، وقتی اولین خاطره ازشیمک باشه همینه دیگه :blink:

واسه خودمون گوشه خونه نشسته بودیم 2تا قالب صابون هم تو دستا به شدت مشغول صابون زدن شیمکمون بودیم که ییهو در ساختمون گفت زارت !! :drool:ما هم که دیگه از شوق دیدن گل روی مامان داشتیم قالب صابونارو گاز میزدیم و اشک شادی در چشممان ها حلقه زده بود با گشنگی هرچه تمام تر  به مامان سلام کردیم:oh: که ناگهان دستای خالی ولی پر از مهر مادری به چشممون میخوره و تا گفتیم مامان شام ...؟!:blink: داستان شروع شد ... به به ...حالا ما سریع یه بسته تخمه آوردیم که مامان همونجا دم در شروع کرد ای بابا خدا منو بکشه ( ما هم : خودا نکونه ننه !!!:mario: ) از صبح تا شب جون بکن خونه رو جارو کن لباسا رو بشور ( البته خدا رو شکر که جارو برقی و ماشین لباس شویی کشف شده وگرنه دیگه واویلا... ) این همه زحمت بکش ... آخه نه سامان خجالت نمی کشی ؟ آخه تو چیکار میکنی ؟ ها ؟

 - دم ظهر فیش پلو پز رو میزنم به برق ....:yipi:

 – خست نشی ...؟:blink:

 - دیگه تو خانواده باید این سختیا رو به جون خرید دیگه ... :mario:

– یه وقت از رو نری ؟ پاشو یه نیمرو درست کن من خستم :mad:

(حالا ما هم داشتیم به هرچی مرغ و خروسه که باعث به وجود اومدن تخم میشدن فهش میدادیمو با خدای خودمون میگفتیم ای خدااااا چی میشد مرغ پستاندار بود که ییهو جوجه بزاد ...:confused:) که مامان داد زد پاشو دیگه مردیم گشنگی ...:mad:

 - زککی بیا تحویل بگیر ، بدهکارم شدیم .. آخه مادر من تو که میخوای نیمرو بدی حد اقل یه خنده ای بکن بگو نیمرو ، هم حرفتو بخوریم هم نیمرو ؟....:confused: ( دقیقا همبنجا بود که با تمام وجود جمله زبان سرخ سر سبز رو به باد میده رو حس کردیم .. ) مامان هم یه لبخند پر از معنی زد و گفت باشه... :blush:

خلاصه چشمتون روز بد نبینه مامانه ما هم نامردی نکرد و 1هفته تمام تا میومد و می پرسیدیم غذا چی داریم می گفت هه ههههههه .. نیمروو :thumbsup:

پی نوشت :

۱. با مامانا در نیوفتین که بد دردیه

۲. اگه خواستین ۲،۳ روز پشت هم نیمرو بخورین حتما قبلش قرص های نفخ و ... را تهیه کنید

۳. من کلا بی گناهم :neutral:

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:50  توسط saMan_topoly  | 

توپولی وارد میشود .......... !!

اهم اهم ... یا الله .... همشیره بپا نامحرم داره میاد تو ... :mario:

سلاااااااااااام نه تورو خدا بشینین ! نه آقاااا ! اون چاقو رو از رو گردن اون گوسفند بد بخت بردار ای بابا ..:blink:

خوبین همگی ؟ میبینم که شلواره مدیریت وبلاگ دو تا شده ..نه ببخشید یکی بوده دو تا رفتیم توش و همگان شاد و خوشحالیم :party:. البته شلوارهای کردی تا ۴نفرم راه داره ولی از نظر بهداشتیک منو سعید از قبل خودمونو استرچیزه کردیم تازه قبل مصرف نیت هم کردیم خیااال همه راحت آنفولانزا خوکیم نمیگیریم اگه هم یه وفت مریض بشیم سریع دعا میکنیم خوب میشیم    :yes: البته منو سعید کش شلوارو تا گردن کشیدیم که مریض نشیم!!!

من روز اولی گردن گربه رو دم حجله بیخ تا گوش ببرم که اینجانب سامی توپولی متفلد ساعت ۱ صبح ۶۸.۱۰.۱۶ می باشمینا و سعید ۵ صبح ۶۸.۱۰.۱۶  می باشدینا . من ۴ ساعت بیشتر از سعید پوشک پاره کردم هوراااا... :yipi:. اصلا اگه منو سعید رو کناره هم بزارین این ۴ ساعت به وضوح تراوش میکنه چه منتالی چه فیزیکالی . این واگویه ها توسط زائوی مربوطه مورد تائید:rules: و هرگونه شبهه تخلف محسوب شده و به جرم قانون تحت بالگرد میگیریمت ....

به قول سعید پی نوشت :

۱. بزار به قول استادمون ایالواری بگم کلا سعید هرچی دیگه غیر این بگه تکذیب میشه

۲. ای گور به گور بشی سعید... همینجوری

۳. هرگونه غلط املایی در مطن بخاطره این صفحه کلیدست  اگه هم خیلی تابلو بود بخاطر ضعیف بودن سیستم آموزش و پرورش می باشدینا  من کلا بی گناهم  :neutral:

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط saMan_topoly  | 

18- ها نخونن,اوناییم که میخونن خواهشا جنبه داشته باشن...خاطره هشتم سعید...

همراه خانوادهمان جهت تجدید خاطره و عرض ادب سلام و احوال پرسی با رفیق تهرونی بابام به تهران میرویم:001_wub:به به چه هوایی چه فرهنگی عجب دودی داره این تهران یا به قول تهرانیا تهرون:glasses:با هزار بدبختی به خانهشان میرسیم و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف تیکه پاره کردن بالاخره دخول میکنیم و وارد خانه شان میشویم:go:

صحبت از شیطنت های من میشود :yes:که پدر درخواست آلبوم مینماید:yipi: ما ذوق ذوق کنان و شیرجه زنان به سمت آلبوم میرویم:party:همچنان در حال دیدن عکسهای دخترشان که بزنم به تخته جیگری بودن واسه خودشون میبودیم که چشمان به یک عکس پسر بچه می افتد که لخت روی پله ها ایستاده و جانورش نمایان است(شرمنده ها یعنی کاملا لخت بود)خنده مان میگیرد و با خنده میگوییم:این دیگه کیه که شونبولش معلومه؟؟که همه میخندند :confused: پدر میگوید:خوب نگاه کنی میفهمیکنجکاوانه دقت مینماییم.مغز آکبندمان را به کار می اندازیم،بله،قیافه آشنا است:eek2خودمان میباشیم:blink:قرمز میشویم  و کلی خجالت میکشیمسر خود را خارش میدهیم:confused: و از آلبوم فاصله میگیریم و خود را مشغول گوشیمان میکنیم:whistle: و زیر لبی به نفسمان و کسی که عکس را از ما گرفته فوش میدهیم...

پی نوشت:

۱.ای گوربه گورشی سعید هی....به همراه طاهره خانام که ازت عکس گرفت...

۲..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:58  توسط sAeed_lovely  | 

کنکور...خاطره هفتم سعید...

شب کنکور مي باشد يي هويي استرس فرايمان مي گيرد اندرنالين خونمان بالا ميرود و بي خوابي بر سرمان مي کوبدفرصت را مقدم مي شماريم و به خواهر اجتماعيمان که چند سالکي از ما گنده تر مي باشد پيامکي مي زنيم و طلب هلپ (کمک) مينماييم:Dاز قضا اوشونم بي خواب تشريف ميدارند و پايه تر از ما بساط شب نشيني را پهن مي نمايند،همچنان  سرگرم پيامک بازي و به قول يارو گفتني در حال رد و بدل دل و قلوه و جگر هايمان مي بوديم که ناگه صداي خروسي را در پستوي گوشمان هس مي نماييم،پرانتز باز(همون خروسه که پدر فرستادش قاطي باقاليا:D)پرانتز فورا بسته:D،با ترس و لرز نگاهي به ساعتمان مي اندازيم چهار دست و پايي بر سرمان مي کوفيم...ساعت چهار صبح مي باشد و خبر مرگمان ساعت هشت کنکور مي داريمبا هزار زور و زحمت و دو هزار گور به گور شدن خود را مي خوابانيم هنوز چشمانمان گرم نشده که مادر صدايمان مي زند،بيدار نمي شويم ،دوباره صدايمان ميزند،بيدار نميشويم،با مشت و لگد به جانمان مي افتد،باز هم بيدار نمي شويم:neutral: که گويي مادر بيخيال قضيه ميشود و از اتاق بيرون مي رود کمي بعد يي هويي تمام بدنمان سرد مي شود و تشکمان خيس،به خود مشکوک مي شويم ،زهره مان مي ترکد و صفرايمان مي پوکد که نکند خدايي نکرده منم آهااا...سرمان را بلند مي کنيم که مادر را با پارچي خالي و چهره اي غضب آلود و دس به کمر کنارمان نظاره مي فرماييم،شروع به لج کردن مينماييم و سرمان را به بالش مي کوفيم و مي گوييم...ب،ذار،ب،خوا،بم....ساعت 5:30 مي باشد،صبحانه مان راکوفت مي نماييم و با چشماني تا به تا که يکي را با انگشت نگه داشته و ديگري در لالا به سر ميبردسمت دانشگاه گيلان حرکت مينماييم،جمع کثيري از دل هاي در حال تالاپ و تلوپ را مناظره مي فرماييم و به قيافشان هوار هوار مي خنديم البته همراه دوستانمان تا اينکه زمان ترينگ(گندينگ)فرا ميرسد.دخول مي کنيم و به طور اساسي و ملس استرسمان را بر سر برگه مان تخليه مي نماييم و باز ميگرديم...


پي نوشت:
1.اين همه ريسه و آسمان را به هم وصل نماييديم و صغري و کبري را به پيوند هم درآورديم که بگوييم...آقا اين کنکور جد و آبادمان را جلوي چشمانمان آورد حتي بعد از امتحانشم دست محبتش را از گلويمان جدا نکرد...آخ خ خ قربون شانس سيبزمينيمان...:D
2.نمي دانيم چرا جديدا شديدا احساس مي نماييم که کله مان بوي قرمه سبزي ميدهد...(تا حالا 2 تا از درسارو افتادم...يني 6 واحد پرررررررررر)
3.اين روز ها شيطنت بچه درونمان از حد گذشته است!!!شمارو به خدا يکي بياد گيس و گيس کشي با اين بچه...
4.فرمول زير را به روش سعيد نيتون اثبات کنيد
درس نخوندن+شيطنت+سر به هوايي+بيليارد+چت+وبگردي+...(قبل کنکور)=بيچارگي +بدبختي+سر شکستگي+زير چش بادنجوني شدن از دست پدر (بعد کنکور)
5.يادت بخير خواهر بو گندوي گنده لويي که شوهر کرديو چسبيدي به پر و بال آقاتون و مارو چغندري بيش فرض نمي نماييد
6.هم اينک ياد بيتي مي افتيم که مي گويد
شرابي تلخ مي خواهم که مرد افکن بود زورش      که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
با نقل اين بيت شعر سوزناک (به مناسبت 6 واحد از دس رفته)دل و قلوه مان شديدا آتيشي ميشود در همين راستا هم اينک ترپ غم ميشويــــــــــــــــــــم...آخ خ خ دل مـــــن...دل من دل من دل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:57  توسط sAeed_lovely  |