یه روز پره سوتی با حضور افتخاری داییمان...سعید...خاطره یازدهم
اول از همه تولد امام رضا (ع) رو به همه تبریک میگم البته با 5 روز تاخیر.به همین مناسبتم یه 2 تا خاطره از تابستون 2سال پیش که مشهد بودیم رو میگم
خاطره اول:
در راه طی کردن راه رستگاری به سمت ضریح میباشیم و برای بوسه زدن بر آن راه مذکور را با هزار شامورتی بازی و سر و کله شکستن طی می نماییم
بالاخره با هزار گور به گور شدن خود را به ضریح میرسانیم
پرانتز باز(خدا میداند که دماغ چند نفر را کج و کوله نمودیم و بهش راه ندادیم که خودمان را به زور به داخل بچپانیم،پرانتز فورا بسته
)شاد و خوشحال و کمی گریان با آقای خود درد دل می نماییم و برای دیگران دعا میفرماییم که هر چه زودتر به زن برسند و از این یللی تللی و الواطی نجات پیدا نمایند و به مانند ما راه رستگاری را طی نمایند
بر ضریح بوسه ای میزنیم و تصمیم به باز گشت می نماییم.هر چه از خود زور و فشار در مینماییم نمیشود که نمیشود به لطف فشار بی دریغ و پی در پی خلایق 4 دستو پا به مانند مگس بر ضریح میچسبیم ناگزیر از باسنمان استفاده مینماییم
با دو دست محکم ضریح را گرفته و با پشتمان بر ملت فشار وارد می نماییم لا مصب این باسن چه جاهایی که به کار آدم نمی آید
خود را از آن مهلکه نجات میدهیم و همچنان که از آنجا دور میشویم هوار هوار بر کرده ی خود خنده در مینماییم ![]()
خاطره دوم:
همراه خانواده بر آن میشویم که برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد برویم روز قبل حرکت خبر میرسد که 2 نفر به مسافران ما اضافه میشود:دایی و زن دایی عزیزتر از جان
دیگر بهتر از این نمیتوانست بشود جنسمان جور شد حالا دیگر یکی بایستی خلایق را از دست ما نجات دهد فی الواقع زمانی که اتحاد ما صورت بگیرد من باب خنده بازی دز متلک و تیکه اندازی و شیطنت و هرهر و کرکر به اوج خود میرسد
جایتان خالی در راه شکمی از عذا در می آوریم و جوجه های اکبر جوجه را یکی یکی بر این خندق بلا میچپانیم , جوجه را بر بدن میزنیم و بسی خوشحال و شادان و با شکمی آماده به مانند ایل تاتار به سمت مشهد هجوم میبریم
صبح جمعه است که به مشهد میرسیم وبرای نماز جمعه همراه پدر و داییمان به سمت حرم میرویم داخل صحن داییمان چراغ خاموش به سمت ما می آید بهمان میگوید خودت هم میدانی که اگر ما کنار هم بمانیم نماز خوان نمیشویم بهتر است کنار هم نباشیم شاید فرجی شد و کمی از اجر اخروی بی نصیب نماندیم
نماز شروع میشود و داییمان در صف دوم و روبروی ما می ایستد سجده ی اول می رسد و فکر کثیفی بر کله مان خطور می نماید خدا ببخشاید مرا
پاهای داییمان را قلقلک میدهیم که داییمان تحمل نمینماید و سر سجده ی اول قیام مینماید ما نیز که هل شده ایم پشت سر او بلند میشویم همه را در حال سجده میبینیم 2 زاریمان می افتد که گند زده ایم سریع و قبل اینکه کسی بفهمد دوباره سجده میرویم
مرا چنان خنده بیافتاد که بر روی مهر بیافتادم و بر خود بپیچیدم
با هزار زور و زحمت خود را جمع و جور نمودیم تا میان جمعیت 3 ننماییم
در این بین بقل دستیمان زیر چشمی هی ما را میپاید
سجده ی بعدی میشود این بار دایی گرام کمی محافظ کارانه عمل مینماید و از میان پاهایش 4 چشمی مراقبمان میباشد که خطایی از ما سر نزند
بیخیالش میشویم و سجده میرویم که ناگه
چنانش بکوفت پای گران که دیده سیه شد به دیدگاهمان
ناکس با پای مبارکش محکم بر سرمان می کوبد یواشکی هر هر بر ما می خندد
هم اینک یاد یک جوک بی مزه و بی ربط می افتیم که میگوید: یه افغانی رو دارن دار میزنن بهش میگن آخرین حرفت چیه میگه کارگر نمیخوای...؟...!
با نقل این لطیفه خنک با روحیه ای باز به استقبال ته نوشت ها میرویم
ته نوشت:
1.خدایا دستمان بر دامنت جانمان به قربانت گناهانمان را ببخشا و 2 لا و پهنا حساب نفرما چرا که ما جوانیمو نادان![]()
2.دیروز (بعد اینکه فهمیدیم عخش کهنه مان در حال ازدواج است)دلمان را حسابی چلاندیم و و غبطه ی روزهای به بطالت رفته را خوردیم و بر آن شدیم که دیگر بهش فکر ننماییم
و به دنبال کسی دیگر باشیم البته هر کس به جز همسایه 84ساله روبروییمان که چشمان چرانش پشت پنجره فسیل شده
3.قربون برم خدا رو 

ما هم که خوراکمان سوتی دادن...!
خرمان را از پل میگذرانیم و دخول میشویم و بر روی صندلیمان کنج کلاس می نشینیم و با اطرافیانمان تریپ رفاقت برمیداریم
تا ورقه ها را بیاورند به همراه رفیق پایه های جدیدمان کنسرت واویلا لیلی راه می اندازیم
و بی خیال همه چی حالش را میبردیم
تا اینکه به انگلیسی میرسیم فکر کثیفی مخمان را خارش میدهد چراغ خاموش و یواشکی و با هزار بار گوربه گور شدن گوشیمان را از کفش گله گشادمان بیرون میکشیم
روشنش مینماییم که از شانس سیبزمینیمان گوشی سایلنت نمیباشد و صدای نوکیا درون کلاس میپیچد
سرمان را که بلند میکنیم 80 چشم باباقوری را نظاره مینماییم که با نگاهشان در حال قورت دادن مان میباشند
...ه...ق آب دهانمان را قورت می دهیم و با صورتی که از وحشت بمانند گچ سفید شده است گوشی را خاموش می نماییم و درون جیبمان میگذاریم
دم و باز دمش گرم مرا اندیشه بود که الانس شوتم کنن بیرون
ما که قلبمان شلوار کردیش را دو دستی بر کف گرفته و به مانند {...} میدود لیوان آبی را نوش جانمان می فرماییم و 20 دقیقه ای طول میکشد تا حالمان سر جایش بیاید
ناگهان احساسه غریبی که ناشی از لرزیدن کفل مبارک بود به بنده دست داد و با چهره ای مملو از تعجب به زیر خود با دقت نگریستیم
( منه ساده رو بگو فک میکردم یه موشه کور داره از کف خونه میاد بیرون 
) که نانگهان دوباره زمین لرزید همینجا بود که بابا گفت برو اونم بیار ( از اونجا که بنده از 100% آیکیو برخوردارمیباشم بعد از کمی تفکر در باره واژه ی اون سریع فهمیدم که اون همون داداشیه بنده می باشد
برادر عزیزمان در حال عوض کردن لباس و تیپ زدن می بودند
که بنده گفتم آیینه و ادکلن بیارم ؟ بدو بیا بیرون 
و نگران مادر عزیز
شده و خود را به در و دیوار علی چپ زدیم( البته بنده خواستم فضا رو درست کنم که بدتر کفری شدن ... به بابا سیبیلوم گفتم شما چه زود در رفتینااااا انگار نه انگار ما اون تویییم
فردا هم از اخبار به روز خود شنیدیم که پس لرزه های شهر های اطراف به ما رسیده ...
،کلا بی گنااااااااااااهم

از همانجا زیر لب هزار بد و بیراه نصار دوست عزیزمان که داماد باشد کرده و دل شکسته و رنجور به سمت مردانه قدم زنان حرکت می نماییم به اطراف که نگریستیم تا چشم کار میکرد مرد بود
و باز مرد بود
ییهو همان طور که سر پا ایستاده بودیم آرام آرام دست دوستمان به موزی که روی میز کنار ما بود و 4 نفر دروش چمبره زده بودند و خجالت میکشیدند موز مربوطه را بردارند دراز می شود و چشم های ما گرد 
با کلی بالا و پایین پریدن و ذوق ذوق کنان سر ساعت هفت و چهل پنج دقیقه بر سر قرار میرسیم
رفقای خودمان را نظاره مینماییم که درحال گردو شکستن با دمشان میباشند از قرار معلوم بیش از نصف این بسیجیا که احیانا شب زنده داری نموده اند و خواب تشریف می دارند نیامده اند خرکیف میشویم چرا که سهم کبابشان سهم این شکم مبارکمان میشود
( هر چند آخر کار حاجی نصفشو برد خونه) چگممان حسابی صابون میزنیم و به مانند ایل تاتار به اولین سوپری دوروبرمان حمله ور میشویم تا توشه ی راه را فراهم نماییم طبق معمول و عادت قبلی چترمان را باز مینماییم و خرج شکممان را بر گردن این داداش خوشکلمان می اندازیم
به مروارید انزلی میرسیم و آلاچیقی کرایه مینماییم و همانجا بساطمان را پهن مینماییم به مانند دریا ندیده ها سریع تومانمان(شلوار) را میکنیم و بسمت دریا حمله مینماییم شیطنت و کرم ریزیمان گل مینماید
قرعه ی ماموریت خطیر و چرب و چیل کباب کردن بر عهده ما از خدا خواسته ها می افتد
و نیش ما چهار نفر(منو دوستام) تا بنا گوش باز 


) از صبح تا شب جون بکن خونه رو جارو کن لباسا رو بشور ( البته خدا رو شکر که جارو برقی و ماشین لباس شویی کشف شده

و هرگونه شبهه تخلف محسوب شده و به جرم قانون تحت بالگرد میگیریمت ....
خودمان میباشیم
و زیر لبی به نفسمان و کسی که عکس را از ما گرفته فوش میدهیم...